تبليغاتX
این پنج نفر

این پنج نفر

یه گروه ابدی ندیدین ؟ حالا می بینین !

دوری و دوستی ؟

اول از همه اون "و" که تو عنوان هست "و" مباینته . یه مثالش اینه :

من و دروغ ؟

یعنی من هیچوقت دروغ نمی گم

حالا دوری و دوستی ؟

یعنی با دوری دوستی نداریم !

چند وقتیه از بروبچ فاصله گرفتم و رفتم تو لاک خودم . هی فکر می کنم هی فکر می کنم . خب آدم خسته می شه دیگه !

بعد آدم دلش تنگ می شه ... بعد یکی رو پیدا می کنه بعد باهاش صحبت می کنه بعد که برخوردی به گرمی قدیم نمی بینه می فهمه که چی ؟ ... دوری و دوستی ؟

حالا این که این وسط تقصیر کیه باز جای تامل داره . ولی خسته شدم از فکر کردن ... پس سریع خودمو به جواب می رسونم و می گم تقصیر منه که یه مدت جلو چشم نبودم . از دل برود هر آنکه از دیده رود .

بعد تازه این کنار بعضی چیزا باعث می شه بعضی کارا شوخی شوخی جدی بشن یا جدی جدی شوخی بشن . طوری که تو اصلا فکرشو هم نمی کنی !

دارم اینا رو می نویسم و وضعیتم توی این چند روز همینطور از جلو چشمم می گذره .

تازه ... تقصیر از بقیه نیستا ... تقصیر از خودمه ... بعد این باعث می شه که آدم عذاب بکشه که چرا اینجوریه و چرا گاهی وقتا وقت نداره به همه چی برسه و چرا مجبوره اولیت تعیین کنه و به کارای مهمتر برسه و چرا این تو اولیته اون تو اولویت نیست و کلی چرای دیگه .

بعد به جواب نمی رسم مطلب رو ارسال می کنم خارج می شم صفحه رو می بندم دی سی می کنم کامپیوترو شات دان می کنم و می رم می خوابم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:51  توسط سینا  | 

...!!

او و تنها او

شاید، اگر این طور شروع کنم، بهتر باشد...

درست یه سال پیش بود! در همین ایام مخوف امتحانات...و دو نفر انسان خسته از امتحان های بی امان ترم اول، مثل همیشه، بدون آن که واقعا چیزی برای گفتن داشته باشند، در این دنیای مجازی، با هم گپ می زدند!

خیلی ساده، چیز های جدیدی به زندگی هایشان اضافه شد؛ تجربه های جدید و مهم تر از هر چیز... دیگر این نبود که " چیزی برای گفتن" نباشد!

یک سال تمام...که به سرعت گذشت، و تمام چیزهایی که تغییر کردند.

ما می خندیدیم و با چشم های هیجان زده و البته، تازه واردمان، به اولین گزارش جشن دوسالگی سایت چشم دوخته بودیم، و در حسرت این که " ما هیچ گاه رنگ تولد و کیک تولد را هم نخواهیم دید" آه می کشیدیم و می خندیدیم و سر به سر یکدیگر می گذاشتیم...

و حالا...بعد از یک سال.. بیشترین چیزی که واقعا برای من مانده است، تنها تعجب است و تعجب! و یا شاید هم، فراتر از آن!

وقتی خسته از برف و سرما و هیجان زده، از پله های رستوران محل تولد بالا می رفتم، و ملیکا هم همزمان پایین می آمد، برای یک لحظه، تمام لحظات سال قبل و این یک سال، عین فیلم ، از جلوی چشمانم عبور کردند و من...نفسی عمیق کشیدم و عطر فراموش نشدنی همه ی دست مایه های این یکسال را فرو دادم!

این پست، و این حداقل گفته ها در مورد حس واقعی ام در مورد تولد، سالی که گذشت( ایراد نگیرید که انقدر تکرارش کردم!) واقعا اهمیت خاصی ندارند، و یا حتی مطلب هیجان انگیزی که قابل انتقال باشند!

اما، شاید چون، هیچ جای دیگری نبود، و اینجا، اجتماع پنج نفره ی آدم هایی است که به سادگی، و فقط به خاطر علاقه شان به یک کتاب، در کنار هم جمع شده اند، دوست شده اند، و سرانجام...گروهی ابدی شده اند است، حرف دلم را نوشتم...

شاید چون...باید تکرار می کردم...و همین جا، به یکی از بهترین ، دوست یا خواهری که می توانستم در تمام عمرم داشته باشم  بگویم...چقدر فقط به خاطر دوستی ارزشمندمان، این زمان خاص در سال برایم ارزشمند است و ...برای دوستی های ارزشمند بین همه ی ما، پنتاگرامی که می خواهد ابدی بماند!

تولد یک سالگیت مبارک آبجی ملیکا!

" ویرایش کسی که پرید وسط !! "

ملیکا هستم ! خوشحال هستم ! دهنم باز مونده و نمی دونم که چی بگم !  تو این یه سال منم خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی لحظه های خوب و بد داشتم !! هعیزج ! باید حقیقتی رو در این لحظه متذکر شد ! هفتم دی تولد اصلی یک سالگی آبجی صدفه !! عرق شرمم را پاک می کنم و صاف می ایستم ؛

تولد واقعی یه سالگیت خیلی خیلی بیشتر مبارک آبجی صدف !!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:41  توسط صدف  | 

حرف هایی که هیچوقت زدنی نیستند!

به نام او

همیشه چیزای خوب، ذره ذره و کم کم، اونم وقتی که اصلا انتظارشو نداری سر راهت سبز میشن!

نمی فهمی کی میان و فقط یه موقست که فیلم زندگیتو نگه میداری و می بینی که چقدر همه چیز خوب و شاد و قشنگه!

خیلی لحظه های نابین! کم پیدا میشن و کم قدرشونو می دونیم...شایدم...اصلا ندونیم...

این که من الان دارم اینجا می نویسم، اونم برای اولین بار! برای ثبت یکی از همین لحظات خوبه دوست داشتنیه...برای ثبت یه چیزِ خوب و دوست داشتنیه!

ما ۵ نفر، توی یکی از همین روزای خدا، به طور خیلی خیلی خیلی اتفاقی، دور هم جمع شدیم! جمع شدیم...دوست شدیم و حالا هم، یه گروه ابدی شدیم!

همه برای هم مهمیم، یکی یه روز نیاد دل همه واسش تنگ میشه. خوشحالی ها قسمت میشه...حجم غم ها، با کمک هم کمتر و کمتر میشه...

حالا، امروز روز چهاردم آذره، تولد دو تا از این پنج تای ماست! دو تا از پنتاگرامی که می خوایم جاوید نگهش داریم...

سینا و ستاره ی عزیزم، تولدتون مبارک!

بهترین آرزوها، شادترین و زیباترین لحظات و قشنگ ترین آینده ی ممکن رو برای هردوتون آروز می کنم!

واقعا حرف های زیادی داشتم برای گفتن، اما...از همه ی اون حرفها، فقط می تونم اینو بگم که آرزو می کنم، این لحظات خوب، و قسمی که خوردیم، پابرجا بمونه...برای این که ، این گروه همیشه ابدی بمونه! همیشه ی همیشه!

خیلی همتونو دوست دارم!

صدف

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:38  توسط صدف  | 

مغز اينجانب "همچنان" در دست تعمير است !!

فکر کن ! معلمت بیاد سه ساعت برات سخنرانی کنه و بگه لعنتی از این زندگی لذت ببر ! از کجا مطمئنی که فردا و پس فردایی هم برات وجود داره ، ممكنه دير بشه ها!! خودتو بشناس و با زندگیت حال کن .


از سر کلاس میای بیرون و رفقاتو مي بيني و مي فهمي كه يَه يَه ! چه باحال مي پيچوننت و تو در حد نخودي در جريان هيچي نيستي ! ملت كه از يه چيزي ناراحتن ، تو نمي فهمي و به لطفشون در حدي در جريان مسائل قرار مي گيري كه ممكنه توش غرق شي !! بعدشم مياي خونه و اوضاع جالبه ، گيراي الكي و تو ترجيح مي دي صداي ام پي تري پليرتو اونقَدَر بلند كني كه هيچ چيو نشنوي ! فوقش بعد گوش درد مي گيري ! شب هم كه مياي تو اينترنت همه با كمال ميل حال شما رو بهتر مي كنن .. خب برادر من قهر نكن برو .. خواهر من وقتي مي پرسن چته نگو هيچي ، چون خيلي تابلوئه .. اين شد روز پنج شنبه ی آدم ! شب قبلشم كه كابوس ديدی ، سردرد هم که داری ! خستگي ، پكيدگي مخ ، فکر کردن به این که از چی دقیقا باید لذت ببری و ادامه ی سردرد .. اتصال قطع شد !!

ويرايش

حالا چند روزی از اون قطعیه اتصال گذشته . تو اين مدت اتصاله سعی کرده که وصل بشه ولي دور و بريايي كه باعث قطعيه اين اتصال شدن .. نمي دونم ! حتي اگه سعي كني بگي كه وصل شدي ، يا وانمود كني كه وصل وصلي! نمي شه . يه چيزايي ، يه سري مسائل و روابطي هست كه خيلي تو هم ديگه گره خوردن و اين وسط تويي مي موني كه دليلي واسه ناراحتيت نمي بينن . كاش راهي بود كه آدم به خودش يه دلخوشي بده . هي دختر داري بزرگش مي كنيا ، چيزي نيست كه !! پس با خنده مي ري جلو ، انگار كه همه چيز عاديه . خب .. با ديدن عكس العمل ها پشيمون مي شي ! استيل زندگي اينه كه چند روز عالي داري و چند روز خيلي بد .. خب ، مي گذره ديگه ! مگه مهمه  !!؟!! 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:59  توسط ملیکا  | 

بازگشت به قرون وسطی

میخوام درباره یکی از جالب ترین سال های زندگیم براتون بگم.  

    تابستون سال 1380 بود که بابام مجبور شد برای یه سری کارها  به مدت چندین ماه(نزدیک به یه سال) بره به یکی از شهرهای مازندران. من هم ویرم گرفت که باهاش برم و اون سال رو(سال اول دبیرستان) اونجا درس بخونم. پس رفیتم و به شهری هم که همانا بابل باشد رفتیم. اونجا یه خونه ی  آب و اجدادی موجوده که بابام از زمان خردسالیش تا قبل از ازدواجش با دوشیزه مامانم، اونجا بزرگ شد. یه خونه قدیمی با 1300 متر حیاط که پر از دار و درخته. یه حوض گنده و پر از ماهی قرمز توشه که گربه ها  با حسرت لب اون می شینن و داخلشو تماشا می کنن. مرغ ها و خروس ها  هم که از خاندان قدیمی و با اصل و نسب این خانه به شمار میرن. خلاصه اینکه جای با صفاییه. ساختمون خونه از گِله و متشکل از پنج عدد ناقابل اتاقه. یعنی چیزی به اسم سالن یا پذیرایی در اون وجود نداره. همینطور آشپزخونه...یه عدد حاجتگاه هم در آن سوی حیاط تعبیه شده برای موارد اضطراری. تنها شیر آب این خانه در حیاط و کنار حوض قرار داره که اون هم بعد ها  به ترکیب خانه اضافه کردن. یعنی اینکه قبل از اون، ملت از این تلمبه دستی ها  استفاده می کردن. پشت حیاط هم آثاری از ساختمان تخریب شده ای دیده می شود که ظاهرا زمانی در حکم آشپزخانه بوده و یک حاجتگاه نیز در آن ناحیه موجود می بوده است.

به هرحال قضیه این بود که من تصمیم به عزیمت به آنجا با پدر گرامیم گرفتم. یک عدد تی وی "14 پارس کنترلی آخرین مدل تهیه کردیم و داخل یکی از دو اتاق قابل استفاده از آن 5 اتاق گذاشتیم. همچنین یک بخاری نفتی برای زمستان. پدرم اسمم را در مدرسه نمونه دولتی بابل که  طالقانی نام داشت بنوشت و بنده هم اونجا برفتم. یک هفته صبحی و یک هفته بعد از ظهری. یادش بخیر، چه خوش میگذشت با بچه ها. دو دوست خوب اون جا  پیدا کردم که هنوز هم باهاشون دوستم و با هم در تماسیم(فرخ و محمد). ولی به هرحال در اونجا اندکی تا بسیاری مشکل وجود داشت. من جمله:

غذا

یه بار بابم یه ماهیتابه انداخت جلوم که توش یه چیز سیاه گرد به چشم میخورد.

- بیا پسرم...همون غذایی که دوست داری

- این چیه ددی؟

- کباب دیگه پسرم

-

و این غذا جزءِ لاینفک زندگی ما در اون یک سال شد.

 

 دوری

- مامان سلام...من مخابراتم...خوبی شما؟

- قربونت برم قند عسلم...تو چطوری؟ ...چرا این هفته نیومدی؟!

- بی خیال مامی...

- غصه نخور عزیزم...چشم به هم بزنی این یه سالِ سخت هم میگذره.

اما داشت خوش میگذشت.

 

گرما

- باز نفت تموم شد؟!...ملت همه گازکشی دارن اونوقت ما...

- خودت خواستی بیای اینجا...حالا غرشو سر من میزنی؟

راست میگفت بابام.

 

دوستان

- سروش نگفتی خونتون کجاست...

- ها؟...چیزه...بالا شهره.

 

و ....

 

زمان هایی  که بیکار می شدم  به سیر و سیاحت در خانه می پرداختم و آثار تاریخی رو کشف می کردم. یه بار کتاب درسی دبستان عمه ی  گرامیمو پیدا کردم و یه بار هم یه چیز یا بهتره بگم چیزهای معرکه. فوق العاده معرکه...یه مشت عکس...بابام چه کوچولو بود. واقعا کسی از وجود این عکس ها خبر نداشت؟ اما خداییش من چه خنگی بودم که اون ها  رو اونجا به حال خودشون رها کردم. یه رادیوی قدیمی هم توی یکی از اتاق ها بود که زمانی مامان بزرگ خدابیامرزم ازشون استفاده میکرد. حتی یه تستر خراب هم پیدا کردم...خداییش تستر چه زمانی اختراع شد؟!!!

 

این داستان ادامه دارد... 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:55  توسط سینا  | 

حرف دل

چند ماه پیش

-ستاره ما رو هم اینوایت کن

- نه نمیشه...شما به کنفرانس خودتون برسین.

- من از اونجا زدم بیرون...رو اعصابم راه میرفت...

-مجلس زنونست...نمیشه

-مشکلی نیست...اینوایت کن

دقایقی بعد ستاره اینوایتمان کرد و شد آنچه شد

چه جالب و هیجان انگیز بود...پنتاگرامی تشکیل دادیم که بشر تا بحال ندیده. صحبت هامون گل کرد و حسابی به هم عادت کردیم. طوری که الآن واقعا همدیگرو از صمیم قلب دوست داریم...من که همین جا اعلام میکنم دربست چاکر هر چهار تاشون هم هستم...اصلا میخوام اینو همه جا جار بزنم.

یادش بخیر وقتی که قرار شد جشن بگیریم تو خوابگاه و هرکی قرار بود شریک خودشو پیدا کنه...فکر میکنم او ماجرا پایه های  دوستی ما رو قرص و محکم کرد و واقعا بهترین جلساتی که داشتیم مربوط به اون زمانه...هرچند این اواخر دوباره دور همیم و حتی شاید بیشتر از اون زمان بهمون خوش میگذره. اما به هرحال اون موقع به عنوان روزهای اول هیچوقت از ذهنمون پاک نمیشه(برای من که اینطوره). بزارین همینجا این چهار رفیق  عزیز و گرامیم را طبق اونچه در تصورمه  توصیف کنم:

صدف(رومسا): یک فرشته ی به تمام معنا که اگر بدترین روز عمرتو هم گذرونده باشی یه کاری میکنه که یکی از بهترین روزهای زندگیتو بگذرونی. با امیدهایی که میده و حرف های به جا و قشنگی که میزنه آدم میخواد تا ساعت ها بشینه پای صحبتش...خیلی هم هنرمنده. یه فرشته به تمام معناست...من مخلصتم

ستاره(جسیکا):یک فرشته ی  دیگه که همیشه منو با حرف هاش  و کاراش شرمنده میکنه. وقتی نیستم شروع میکنه به پیام فرستادن که کجام و حالم خوب هست یا نه...تولدهارو زودتر از همه به هر کسی تبریک میگه...خیلی طرفدار داره جون خودم. همه میدونن چقدر فرشتست و چقدر پاکه...همیشه میخواد همه رو دور هم جمع کنه و با بچه ها باشه.این اخلاقش منو کشته... جانم به فدایت 

ملیکا(مریدانوس):خب ما اینجا کیو داریم؟ یه فرشته که دریای استعداده. هوشش که حرف نداره(کل نندار بچه میبازی)...وقتی مینویسه اصلا نمیتونی نخونی. کارهایی میکنه که از خنده روده بر  میشی(یعنی رودت پاره میشه و از دهنت میزنه بیرون وبعد به طرز وحشتناکی میمیری).هرچی بگم از این خواهر کم گفتم...چون هم بی نهایت مهربونه و هم خیلی باهوش و با استعداد که خیلی هم آدم راحتیه...حالا دیگه خودتون حساب کنید چی از آب درمیاد.یه فرشته دیگه...کوچیکتم

سینا(هدویگ): به به...برین کنار که عزیزم اومد...چه داداشی...چه فرشته ای...یاد بگیرین. هم داداشه  هم فرشته.استعداد که نگو. از هر انگشتش یه هنر که هیچی صد تا هنر میریزه...خیلی محبوبه خداییش. گاهی اوقات پیشنهاد هایی میده تو سایت و یا بین خودمون که همه فیض میبرن. خیلی پسر راحتیه. از همینش خوشم میاد. وقتی ناراحت باشی آنچنان به دادت میرسه که نفهمی از کجا بهت رسیده...کلا بچه ی  خیلی خیلی پایه ایه...عزیز دلمه و برای من یه فرشته دیگه است که همیشه خدا رو شکر میکنم از این که ما رو سر راه همدیگه قرار داد تا با هم آشنا شیم....دورت بگردم

خب این بود حرف های  دل من...از همتون بابت تبریکاتتون ممنونم و تولد ملیکا رو هم که سه روز پیش بود تبریک میگم. تولد سینا و ستاره هم با هم در یک روزه که تو هین آذره.

صدف جان این تابستون تولدت سنگ تموم میزاریم.

فدای هتمون بشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:37  توسط سینا  | 

براي هميشه !

اولین باری که همگی دور هم جمع شدیم ، يادش به خير ! يه روم پنج نفره ! چند روز بعد ديديم كه چقدر بهمون خوش گذشته ، بهونه اي شد واسه روم هاي بعدي و حرف هاي بيشتر ..

روز ها همين طور مي گذشتند و ما ! ما ۵ نفر ، با همين بهونه ها بيشتر به هم نزديك مي شديم ..

دوستيمون به حد خيلي خوبي رسيده بود ، داشتيم فكر مي كرديم توي سايت يه اكيپ پنج نفره تشكيل بديم و واسه خودمون علامتي داشته باشيم ، پنتاگرام !

بعد از اون مدتي بود كه به علت يه سري مسائل ، همديگر رو كمتر تو نت مي ديديم . تا اينكه اول آذر هشتاد و پنج به بهونه اي دور هم جمع شديم .. آخراي روم كه داشتيم بساط رو جمع مي كرديم كه بريم ، صدف حرف هايي زد كه هيچ وقت يادمون نمي ره .. و ما به هفت هشت ماه پيش فكر كرديم ! به روز هايي كه با هم داشتيم و به تغييراتي كه تو اين مدت كرديم ! با حرفاش يه جورايي تكون خورديم .. سال ديگه همين موقع ما كجاييم ؟ پنتاگرام نامرئيمون تا كي پابرجا مي مونه ؟ دوستيمون كه از يه دنياي مجازي شروع شد ، تو اين دنباي واقعي تا كي دووم مياره ؟

همون شب بود كه قسم خورديم تا هميشه با هم باشيم !

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:59  توسط ملیکا  | 

و اما دوستی !

با نام و یاد خدا ... یک دو سه ... یک دو سه ... صدا میاد ؟ ... بله ... اهم اهم !

چه شود این وبلاگ ... قراره از چی بنویسیم ؟ ... از این پنج نفر ؟! ... آره ... خوبه ... بهتره از همینا بنویسم .

آقا می دونید ما چقدر تا حالا با هم کار کردیم ؟ ... گاهی وقتا وقتی می خوام ببینم یکی از دوستام چقدر با من دوسته دوستیشو با یکی از پنج نفر این گروه مقایسه می کنم ... و به نتایج جالبی می رسم ... هیچ وقت بین اینهمه آدمی که دور و برمه هیچکس به این چهار تایی که می بینید نرسیده !

آقا بزار براتون بگم تا یه خورده توی این خوشحالیه شریک شید ! ... یادش بخیر ... یه زمانی بود یه سایتی بود به اسم جادوگران ... یه قسمتی بود به اسم رول پلیینگ ... یه انجمنی بود به نام تالار گریفیندور ... و این تنها وجه اشتراک بین پنج نفر بود !

حالا از کجا شروع کنیم ؟ ... از اینجا شروع می کنیم که بین ۴ تا گروه یکیشون این گریفیندور بود ... و خیلیا می گفتن این تالار خیلی جای بچه بازی ایه و اینا ... و دست تقدیر پنج نفر از آدمای این دوره زمونه رو به هم رسوند و اونا چی کار کردن ؟! ... ترکوندن ! ... اتحاد!!!!

بگذریم ... زیاد نرم تو نخ خاطرات ... امروز تولد سروشه و پریروز تولد ملیکا بود ... تولد جفتشون مبارک (بغل بغل)

و دیگه اینکه حالا یه چیزایی در راهه و یه داستانایی و یه صحبتایی و الخ !

فعلا تا تصمیم بگیریم اینجا چه جوری کار کنه باید این چرت و پرتای من رو بخونید و همینه که هست ! ... ایرادی هم وارد نیست !! (همون که نیشش بازه ملقب به دو نقطه دی !)

موفق و موید باشید ... و در زیر سایه ما پیروز !(حذف به قرینه لفظی)(شکلک هرهر کرکر شیطانی !)

سینا

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:44  توسط سینا  | 

یاهو

 

عصر یکی از روزهای سرد زمستانی بود ُ  خورشید گرمای کم رنگ خود را روی سر مردمان شهر افکنده بود و پشت ابرها خودنمایی میکرد!

ساعت ۳ ظهر بود ُ ساعتی که همگی باید در نت حاضر میشندند ُ بخصوص دختران گریفیندوری چون هدف از اجتماع یافتن راهی برای تحول در خوابگاه بود.

درست یادمه از بین اون همه دختر تنها کسانی مثل: مریدانوس ُ رومسا ُ اندرو ُ سارا اومده بودند ُ افررادی که قلبشون برای تالار میتپد!... در همین حین بنده به عنوان مسئول کنفرانس سر ساعت ۳ همگی دختران را ایواینت کرده و مشغول حرف زدن شدیم! ... چند دقیقه بعد لوییس و هدویگ نیز آن لاین شدند !

 و انواع ترفندها رو امتحان میکردن تا وارد روم ما بشن ولی این اتفاق رخ نداد و ما دختران بعد از کلی جیغ زدن و گیس کشی جلسه رو منتفی کردیم! و به جای آن هدویگ و لوییس را اینوایت کرده و همراه مری و رومسا به کارمون مشغول شدیم.

واااااااای خدای من ُ چه روزه خوبی بود ُ اون روز همگی جز هدویگ وویس کردیم (همون روزی که صداهامون قاطی شد) !!... روزه بس خوبی بود.

مدتها از اون روز میگذرد ُ ُ بهار ُ تابستان ُ پاییز و چند روزه دیگر دوباره زمستان !.... تو این مدت حرفهای زیادی بین ما ۵ نفر رد و بدل شده ُ دوستی هامون بیشترشده و محبت هرکدوممون در ما هست تا اونجایی که دلمون میخواد به هم کمک کنیم و اگه چند روزی از هم مطلع نشیم دلمون واسه هم تنگ میشه! (من که اینجوری ام :همر:)!

(*)¤(*)¤(*)¤(*)¤(*)

خب ُ خب حالا میایم به  زمان حال!

چهارشنبه برابر با ۱ آذر تولد ملیکا ُ آبجی گلمون بود!

جمعه ۳ آذر هم تولد سروش داداشه عزیزمون بود!

تولده هر دو تاشون مبارک !

ٌٌٌ

در آخر:

اگر میخوای مارا ببینی ُ پلاک هایت را روی هم بگذار و چشمانت را ببیند !... ما همانی هستیم که هیچ وقت ندیده ای!!

 

میثی ستاره (جسی)!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:42  توسط ستاره  |